درباره وبلاگ

سلام
از اینکه به ما سر زدی خیلی خیلی ممنونیم
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوستتون داریم
و در اخر باید بگم که
که
که
که
که
که
که
.
.
.
بازم از این کارا بکن
خوشحال مشیم.
(امید و نازنین)
omid_mars2000
nazanin_s_d
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
تو تکرار نخواهی شد
انتظار بیهودست
انتظار سنگی ست
برای توازن حیات
و سرنوشت ما چنین بوده است
......
ببین که چگونه تقدیر
خودش را بخواب خواهد زد
تا عادت کنیم به فاصله ها
وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد
وما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید
.......
افسوس که قانون سرنوشت
تسلیم ما نشد
وما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب
تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش
حیات داشتیم
و شوق ترنم صدایمان
لبریز شاعرانه بود
برای دوباره بودن
..........
اما تو
تکرار نخواهی شد
زیرا تو برای ابدیت آمده بودی
از عبورهای رنگی
برای معنا شدن در خویش
ناب و بی همتا
ماندی و خواهی ماند
و من هرگز ماءیوس نیستم از این عشق
که اینجا
در خاکی دیگر
در هر فصلی که بی تو خواهم داشت
تصویری از تو خواهم بود تا ابد.
نوشته شده توسط nazanin در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت
گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم.
فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.
صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است. خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.
یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.
دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.
تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود. جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.
ازعشق بالاتر، دوستی است. و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است. به عشق کسی نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.
گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....
بگذریم. حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف. سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان. من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام. هرگز خشم نکرده ام. می خواهم مثل خودم باشم. نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.
بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را از من می گیرد.
هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت.......
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.
هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.
جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. اما همینجا سکوت می کنم. ازهمین نقطه، در پایان همین سطر.
نوشته شده توسط nazanin در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت
نمي دانم نمازم را كدامين قبله بگذارم...
و دست پرنيازم را به دستان كه بسپارم..
گمانم كنج تنهايي همه تقدير من بوده..
خدايا ...يك تشكر هم به درگاهت بدهكارم...
به مثل آسمان پاكي خداي مهرباني ها...
مرا درياب خوبه من, كه از تو سرشارم...
مرا نگذار بيهوده اسير آرزو مانم...
اگر دنياي رويايم سراسر زيرو رو گردد..
.فقط يك حرف ميماند ,
عزيزم
دوستت دارم...
نوشته شده توسط nazanin در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
نزدیک می شوی به من
فرسنگها درمن فرو می روی
در من خانه می کنی
در من حضور می یابی
لحظه به لحظه
هرجا و هر کجا
توی انگشتهایم جاری می شوی
سطرسطرخاطراتم را می نگاری
روی لبم می نشینی
خنده می شوی
حرف می شوی
دلم که می گیرد
ازچشمهایم می باری
ای که دیدنت را یکبار
تنها وقت رفتنت دیده ام
کیستی؟
کیستی تو ؟
کیستی تو که این همه
در من می تابی
بی آنکه کاسته شوی
بی آنکه غروب کرده باشی
کیستی؟
کیستی تو که این همه
سزاوار حرفهای عاشقانه ای
کیستی تو که دیدنت زندگی
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا همیشه
نوشته شده توسط nazanin در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت
فرصتی اگر دست داد،سری به خودمان بزنیم. اینکه، بخاطر دوست داشتنمان چند بارمنت سردوستانمان گذاشته ایم..... دوستی، سرروی شانه کسی گذاشتن نیست. دوستی تکراردوستت دارم ها نیست. بکارگرفتن واژه های سنگین وثقیل برای تقدیم عاشقانه هامان نیست. دوستی ،شاعری و ترانه سرایی نیست. عشق ، بالا رفتن از دیوارباغ دوستی کسی نیست. عشق، پنجره ای باز، رو به باغی پرازمیوه های رنگارنگ نیست.
عشق درمیان خار،بوی گل را حس کردن است. دوستی فهمیدن ناگفته های کسی است که دوستش می داری. عشق، باز کردن دریچه ای جدید است ،به روی پنجره زندگی مان. فهم خود را که درجوی صداقت دلت صیقل می دهی ، عشق را می سازی. عشق ،تلفن زدن به کسی ،یا نوشتن نامه های عاشقانه برای کسی نیست. در هوای کسی سکوت کردن است . بی آنکه حتی خاطرش را پریشان بخواهی. دوستی این نیست که منت دوست داشتنت را سر کسی بگذاری. این است که نیازاری.......
نفسهای عمیق نشانه ناگفته های بسیاراست. ناگفته هایت را شعرنکن که دیگران بخوانند. سکوت کن که همه بشنوند!. بگذار، آنکه دوست ندارد نشنود. تو سکوت مقدست را ، رنج ها و دلهره هایت را در دل بریز . تا آنکه را دوست می داری، در آسایش خود بسربرد. حتی گفتار تو نیزاورا نیازارد.اگر نمی توانی عاشق نشو.....
کسی که دائم ،می خواهد بداند، که کسی دوست داشتن او را می فهممد یا نه . بهتراست هرگزبا کسی، به دوستی روی یک میزبرای گفتگو ننشیند.چون ممکن است دوست داشتنش را منتی کند که همچون چکشی دیواره ظریف دوستی ها را ویران کند.
برای دوست داشتن نیاز به زبان نیست. که مگر کرولا لها عاشق نمی شوند. نیاز به دیدن هم نیست .مگرنابیناها عاشق نمی شوند.بسیارند نابینایانی که عشق و ترانه هاشان ورد زبان من و توست. برای دوست داشتن ، یک چیزنیاز است: صداقت . و سینه ای که بتواند بارسنگین عشق را بی چشم داشتی بردوش بکشد. منت سر کسی نگذارد. دم بر نیاورد.
عشق ، لمس کردن گرمی دست کسی نیست. گرمی دادن به دلهایی است که از لذت چگونه عاشق بودن محرومند.......
وقتی تصمیم می گیری دوستی ات را به کسی ابراز کنی ، گام در راه بهشت می گذاری. و آنگاه که تصمیم می گیری چون طرف مقابلت به خیال خودت دوست داشت را نمی فهمد، دائم در گوشش دوست داشتنت را تکرار کنی، گام در باغ همسایه گذاشته ای. یا بزودی دستت رو می شود. یا آنکه، آنچه به اشتباه درکام فرو برده ای از حلقومت بیرون آورد.
سهم تو چیزی است که به آن قانع باشی. بیش ازحد خود خواستن، حرکت روی لبه تردیدها و شک هاست. چرا که هر بار چیز بهتری می خواهی . و ممکن است آنچه امروز خواسته ای فردا دلت را سیر کند. و از چشمت بیفتد.
چیزی که چشم و دل آدمی را سیر می کند، این است از خود بودنش نفرت نداشته باشد.از اینکه سقف خانه اش حلبی باشد ، یا روی زمین بنشیندو غذا بخورد. یا اینکه سالی یکبار نوشابه خنک بخورد، آن هم وقتی که مهمان مهمی دارند. یا ......
بزرگترین لذت زندگی، داشتن یک دوست خوب است. کسی که بفهمد ، ناگفته هایت را. گفته هایت را. سکوتت را. و همه آنچه هستی.
همه چیز بوی تو را می دهد . سیاهی و سپیدی این سطرها. حتی وقتی سکوت می کنم...... تو خوبی . آنقدر که مجبورم می کنی هر بار سکوتم را بشکنم. می دانم ، تو مرا می فهمی. دوستت دارم.
نوشته شده توسط nazanin در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت
پشت آبی ها
چشمه ایی هست زلال
که در آن عشق به اندازه ی دریا آبیست
ودرآن جوشش هستی پیداست
وگلی شهرت زیبایی خود را به زمین می بخشد
پشت آبی ها
قصه ای هست عظیم
که به حجم همه اندیشه ی ما جا دارد
ودرآن لبخندیست
که به شیرینی خود می بالد
و نگاهی که به اندازه ی مفهوم سخن جان دارد
پشت آبی ها
خانه ای نیست که به فانوس شب آذین باشد
که در آن شعله ای لرزان چراغی باشد
که به هر سوزش باد می لرزد
ودرآن روی هر حجم تهی
روی دیوار سیاه سایه ها می ترسند
پشت آبی ها
خانه ایی نیست
که دلی بی خبراز یک دل دیگر باشد
و کسی نیست که به تنهایی خود اندیشه کند
وکسی نیست که خبردار نباشد از عشق
و نداند که درآن کوچه به گلها چه گذشت
ونپرسد که خورشید به میهمانی کیست
ودلی نیست که خالی شود از رنگ امید
ونگاهی که بیمار شود از غصه ی مرگ
پشت آبی ها
آدمی نیست که بیگانه شود با همه چیز
و کسی نیست که به لبخند کسی پشت کند
و وفا در تپش هستی رگها جاریست
و همه می دانند
که مقدس خداست
نوشته شده توسط nazanin در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 23:32 موضوع | لینک ثابت
اگر گناه تو باشي، گناه بسيار ست
چرا كه خاصيت اين نگاه بسيار ست
تويي كه در قفس چشم هات بي ترديد
پرنده هاي سفيد و سياه بسيار ست
چراغ چشم تو روشن نمي شود ديگر
كه آفتاب زيادست و ماه بسيار ست
كدام راه مرا مي برد به تركستان؟
ببين به كعبه رسيديم ... راه بسيار ست
برو به قصر عزيزان ولي مواظب باش
آهاي يوسف گمگشته چاه بسيار ست
اگر كلاه سرم مي رود ملالي نيست
در اين زمانه سرِ بي كلاه بسيار ست
نوشته شده توسط nazanin در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 3:2 موضوع | لینک ثابت
در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند ، صفاتی چون : دانایی ، غرور ، ثروت ، شهوت ، عشق و ... .
در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود . همه این کار را کردند و باران شدیدی شروع به باریدن کرد و سیل بزرگی براه افتاد . همه در قایق خودشان بودند تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد ، آن محبت بود . عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد ، ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد . به دورو بر خود نگاه کرد ، ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت : آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است ...
عشق نا امیدانه به اطراف نگریست غرور را دید و از غرور کمک خواست . غرور در جوابش گفت : تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم ، آب همینطور بالا می آمد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت . دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید تا اینکه شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت : چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم . هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی ...
عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت . وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت . دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی ، سیل تمام شده و آرامش به جزیره باز گشته است .
عشق بدون توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است ، از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت : زمان
آری فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند ...
نوشته شده توسط nazanin در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 3:1 موضوع | لینک ثابت
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
نوشته شده توسط nazanin در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 3:0 موضوع | لینک ثابت
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و داد خواه
کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد آنکه گدا معتبر شود
نوشته شده توسط nazanin در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 2:37 موضوع | لینک ثابت
همــــه بغضشون گرفتــــه چرا بــــارون نميــــــــاد!؟
ليلــي مرد از غـــم دوري چرا مجنــــون نميــــــــاد!؟
روي مــاهش کجــا پنهــون شـده اون رفتــه کجــا!؟
چـــرا از اونـــــور ابــرا ديــگــــــه بيـــرون نميـــــــاد!؟
نيتت رو واســـه فــــال قهـــوه کــردم ولـــي حيــف
عکـس اون چشمــاي قشنگ تــوي فنجـون نميــاد
مـن و کشتــي تــو بــا ايــن خنجـر دوريـت عجبـــــه
چـرا از ايـن دلــه ديونـــه يــه کــم خــون نميــــــاد!؟
مگــه تــو بيخبــري مــوم رو پـــــــريشــون ميکنـــم
دل تــــــو واســــــه مويـــــه پــريشــون نـــميـــــــاد
دل تـــو ازبس سفيــد و لطيفـــــــه مثــل بــــــــرف
از خجـــالت تـــو بـــــرفي تـــو زمستـــون نميــــــاد
تــو دلــم فقــط يــه بــار مهمــونـــــي بـود تو اومدي
درا رو بستــم از اون وقـت ديگـــه مهمــــون نميـاد
نوشته شده توسط nazanin در جمعه نوزدهم مرداد 1386 ساعت 2:36 موضوع | لینک ثابت
كجاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم
چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـريـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو
دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو
گـريه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشين
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببيـن
سفر نکن خورشيدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهييه اين سفر نشو
نزار که عشق من وتو
اينجا به آخر برسه
بری تو و مرگ منم
رفتن تو سر برسه
نـوازشــم کــن و بـبـيــن
عشق می ريزه از صدام
صدام کــن و ببـين که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـديمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دريـــای پــر تـلاطــمــم
نوشته شده توسط nazanin در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت
سکوتت را ، سکوتت را نمی فهمم
از اینکه روز اول
گفته بودی دوستت دارم
و حالا بی خبر رفتی
من آری
حس و حالت را نمی فهمم
تو را همچون خدایان می پرستیدم
و اینکه گفته ای از پا فتادی
روزگارت را نمی فهمم
و روزی ، روزگاری
شاد بودی
سر خوش و خندان
و اینک خسته و تنها
دلیل گریه هایت را نمی فهمم
و من با آنکه می دانم
تو هر گز بر نمی گردی
بگویی دوستت دارم
ولی دلخوش به این هستم که خوشبختی
یکی چون من نصیبت نیست
دریغا گفتنت را ، حرفهایت را نمی فهمم
نگفتم تا ابد باید بمانی پیش من ،اما
دلیل رفتن این بی صدایت را نمی فهمم
به آتش می کشی کاشانه اندیشه هایم
و اینکه ساکتی
صبرو قرارت را نمی فهمم
تو مستی ، عاشقی
دیوانه ای ، دائم خرابی؟
و اینکه باهمه خوبی و با من بد
دگر حرف حسابت را نمی فهمم
نوشته شده توسط nazanin در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت
آخر ای دوست , نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید ؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعدهای تو به دادش نرسید .
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید.
آن همه عهد فراموشت شد ؟
چشم من روشن , روی تو سپید .
جان به لب اومده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید ؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید .
دل پر درد << عشق >> مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید ......
نوشته شده توسط nazanin در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت
چرا نظر نمیدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط nazanin در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 12:9 موضوع | لینک ثابت
خـدايــــا
اشکهايم را مي بيني که بر گونه هاي خيسم مي غلطند ؟
زبانم را مي بيني که در دهان لرزان التماست ميکند؟
خدايا تن خسته ام ديگر توان حرکت ندارد مانند آن کوه بلند..
خدايا در نگاهم چه مي بيني ، آرزويي محال؟
آنکه هيچوقت به آن نميرسم ، مانند خورشيد و ماه...
اما خدا .. فقط تويي که ميتواني روزي کوه را به حرکت در آوري
و خورشيد و ماه را يکي کني..
وقتي با ياد تو کوزه بغض گلويم شکست اشک روان شد از نگاهم..
نگاهی که به آسمان ، در جستجوی توست..
خدايا دلم کوچک است و با کوچکتر بهانه اي مي گريد
نگاهم کن..نگاهم
یادمون باشه
یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره . یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره . یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم . یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم. تنها چیزی که به ان نیاز دارید هر کسي ميتواند بزرگ باشد ...چون هر کسي مي تواند خدمت کند .لازم نيست که شما براي خدمت کردن مدرک تحصيلي عالي داشته باشيد .شما مجبور نيستيد نهاد و عمل خودتان را با خدمت کردن موافق سازيد تنها چيزي که نياز داريد قلبي پر از محبت و رواني است که از عشق سرچشمه مي گيرد. 
مارتین لوتر
هميشه سعي کن غرورت را به خاطر کسي که دوستش داري بشکنيِِ. نه اين که کسي را که دوست داري به خاطرغرورت بشکني ![]()
عاشق واقعی
زني زيبا مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت vase onaiii ke faghat be ghiafeh tavajoh daran

مادر
مادرم، اي كه هر روز و شب با اخلاق نيكويت، با دست مهربانت و با چشم دل سوزت به پرستاري از من همت مي گماري و در ايام بيماري، بي درنگ و سرگردان به دنبال التيامم مي گردي و آسايش من را به همه دنيا ترجيح مي دهي، اي پرستار بي توقع زندگي من. ![]()
آنگاه كه رنج و درد بر كالبد انسان حمله ور گشت و سلامت وي را پايان داد، پرستاري به وجود آمد؛ يعني از زمان پيدايش بشر، اين حرفه مقدس بر عرصه گيتي نمايان شده است. در مسير تاريخ، پرستاري همپاي پزشكي در خدمت انسان ها بوده است و به تدريج، اين دو در قالب علم پيشرفت نموده اند و در زمان هاي بحراني، مانند حوادث طبيعي و جنگ ها، خدمات شايان توجهي انجام داده اند..."
جنایت
هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هرگز برنگشته اي ..صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را
بنام او که یادش در دل ترنم زیباترین نغمه های عاشقانه است" چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی. ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود. امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم. ستارگان را همچو مروارید های درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد. از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم. نازنین امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت خواهم گذاشت. ای که همه وجودت هستی من است و ای که همه ی خوبیهایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد.امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خوام داشت و هر بار با یاد تو وبه عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشه بوته ای از یاس به یادگار در قلب خویش خواهم کاشت. ای خاطره ی سبز من با تمام وجود گلبرگ های یاس عشقت را آبیاری خواهم کرد و تا ابد سرزمین سبز عشق را با یاد تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب عاشقانه به تو فکر می کنم و آرام بی صدا به خواب همیشگی سفر خواهم کرد.
کار، تجسم عشق است زندگی به حقیقت ظلمت است، مگر شوق و شور در میان باشد. و شوق و شور کور و بی هدف است مگر دانش در میان باشد. و دانش پوچ و بی حاصل است مگر کار در میان باشد. و کار تهی و بی جان است مگر عشق در میان باشد. و هنگامی که با عشق کار می کنی خود را با خود و با مردم و با خدا پیوند می دهی. و اکنون با تو بگویم کار با عشق چیست؟ کار با عشق آن است که پارچه ای را با تار و پود قلب خویش ببافی، بدین امید که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد. کار با عشق آن است که خانه ای را با خشت محبت بنا کنی، بدین امید که محبوب تو در آن زندگی خواهد کرد. کار با عشق آن است که دانه ای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آن را با لذت درو کنی چنان که گویی معشوق تو آن را تناول خواهد کرد. و بالاخره کار با عشق آن است که هر چیز را با نفس خویش جان دهی و بدانی که تمام پاکان و قدیسان عالم در کار تو می نگرند

با تمام حضور سلامت میکنم
با تمام وجود تمنایت
با تمام غرور نگاهت
با تمام سرور صدایت 

تو نامه می نویسم به تو ای همیشه دریا
ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود
زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه می کرد
قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
ای همیشگی ترینش در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سرا پا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه ی نویسم نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد
در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند
در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود
باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق آميختن افروختن يعني به هم عشق سوختن چشمهاي يكجا يعني كردن پر ز و غم دردهاي گريه خون/ درد بيشمار عشق من يعني الاسرار كلبه مخزن اسرار يعني این بار هم برای تو..... این بار هم برای تو می نویسم برای تویی که بیش از پیش محتاجم ساخته ای تویی که مرا در غم فراق خویش اسیر ساخته ای این بار نیز کلمات به درستی ادا نمی شوند زمانیکه می خواهند از تو بنویسند نمی دانند چه طور بنویسند می خواهند از ژرفای احساسات خود برایتان بگویند اما با این وجود هیچ ندارند که بگویند این بار هم خالصانه می گویم : عزیزم دوستت دارم 

نوشته شده توسط mars در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت
وقتی سلامهای کاغذی دلم را به باد میسپارم، میبردم تا آسمان، تا آبیترین عمق ناپیدا، آنجا که پژواک هر ذره دنبالهایست به دنبال بادبادکی بی نخ، بالاتر و بالا. آفتاب سلامام میدهد و من وصلههای تنام را تکه و سوخته به آسمان تو میچسبانم. برایت ماه میکشم، برایم ماه میشوی. پلک میزنی و شب میرسد. آفتابیهای دلام را نخوانده و خوانده در نگاه تو میخوابانم، لالایی لای...لا... اشک میشوی روی گونههایم تبدار، و میبوسمات هر بار در این عشقبازی بیپایان.
پلک نمیزنی دیگر، پلک نمیزنم...
آه... چه میشد امشب همیشه امشب باشد، بی پروای فردا، و اگر هم بود...
باشد که صبح را در چشمان تو طلوع کنم و بگویم سلام.
آمین.
نوشته شده توسط nazanin در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 2:34 موضوع | لینک ثابت
طنین سکوتت در جانم آغاز بهاران خجسته را نوید می دهد. تو را( دلنوشته های من ) شاید،فرداها که ازراه برسند، مردم برزیل، تونس، مصر،سوئد،آلمان و شاید همین نزدیکی ها در همین روستاهای کوچک ،اما وسیع سرزمینمان بخوانند. اما حسرت این همه نامه های بی جواب که سالهاست بر دلم مانده است را چه کسی ازنگاه خسته ام می خواند؟. چه کسی خواهد گفت " تو را می فهمم ".که شاید همین جمله کوچک ،مرا دلشاد کند به اینکه بیهوده نبوده است ،که این همه برایت نامه نگاش این نامه ها، نشانی تو را نمی دانند. که بسویت بیایند. ولی روزی خواهد رسید که حتی دلتنگی شبهای زمستانی و سرد یک جوان عاشق را درُاتریش پرکنند.
نوشته شده توسط nazanin در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 2:31 موضوع | لینک ثابت
در این غروب پر از دلتنگی وقتی که خورشید آسمون در پشت کوه ها به خواب میرود و آسمان آبی سرخ و دل گرفته می شود ...
در این خلوت عاشقانه در حالی که چشمانم از دلتنگی خیس خیس است و دستانم محتاج دستان تو هست و آرزوی شانه های مهربانت را میکنم ....
در این سکوت تلخ در حالی که حتی صدای نفسهایم را نمی شنوم و در حالی که آرزوی آغوش گرمت را دارم ...
در این لحظه های سرد و نفس گیر در این لحظه هایی که تنهایی سر به سر قلب پر از درد من میگذارذ و در حالی که بغض غریبی در گلویم نشسته است ...
در این سرزمینی که هر کس یاری دارد و هر کس یاوری و در این ثانیه های کند و بی پایان و در حالی که من تنهایی در گوشه ای نشسته ام و سرم را بر روی پاهای خودم گذاشته ام ...
در این شب بی ستاره در این شبی که مهتاب به خواب رفته است و آسمان وجودم تاریک تاریک است ...
در این دنیای بزرگ و در این سرزمین بی محبت در حالی که پاهایم خسته از رفتن است و گونه ام خیس از اشک ریختن و پیش خود نام تو را زمزمه می کنم و آرزوی تو را دارم ....
دلم هوایت را کرده است
کاش بودی و کاش دلم را به حال و هوای دیگری می بردی به حال و هوای عاشقانه به حالی که شاد باشم چونکه در کنار تو خواهم بود .................
نوشته شده توسط nazanin در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 2:25 موضوع | لینک ثابت
کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم.....
کفشاي پاره ميخريم ....
اسباب کهنه ميخريم .....
بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري
نوشته شده توسط nazanin در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 2:22 موضوع | لینک ثابت
گفتي چشمها را بايد شست !
شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد!
ديدم ولي.....
گفتي زیر باران بايد رفت
رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را
نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و
گفت : ديوانه ي باران نديده!
نوشته شده توسط nazanin در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 2:18 موضوع | لینک ثابت
گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من
باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من
هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت
پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من
این جمله که برای بیانش به چشم تو
افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من
آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای
دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من
نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی
این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من
یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین !
وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من
دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز!
زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من
باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم
آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من
نوشته شده توسط mars در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت
یه سری عکس گذاشتم تو ادامه مطلب امید وارم که انقر خوشتون بیاد که
نطر بدین
نوشته شده توسط mars در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت
زندگي كوتاهتر از انست كه به خصومت بگذرد و قلبها گراميتر از انند كه بشكنند.انچه از روزگار به دست مي ايد با خنده نمي ماند و انچه از دست برود با گريه جبران نمي شود.فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم .
![]()
دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر كسي را دوست داري كه تو را دوست ندارد، سعي نكن از او متنفر شوي، بلكه سعي كن او را فراموش كني
می دونی چرا تشک رو قبل از دوختن حسابی با چوب می زنن؟چون بعدا هرچی دید صداش در نیاد .
![]()
شيمي نخوندم ولي ميدونم اگه عشق نباشه مولكولهاي اكسيژن و هيدروژن نميتونن انقدر همديگر را محكم فشار بدن كه اشك جفتشون درايد .
![]()
چه غريب ماندي اي دل نه غمي نه غم گساري / نه به انتظار ياري نه ز يار انتظاري.
![]()
بود ديدار منو يك شاخه گل در بوستان
من بدو گفتم كه با نازو تنعم عطرو بوهمنشين خار نبايد شدن
گل به من رو كردو گفت خار من تيز است و برگم هست عشق و معرفت گر مرا خواهي بگيري در برت در جواب مهر تو خار من است .
![]()
|
درسته عاشق واقعي كسي كه هميشه و در همه حال ارزوي خوشبختي و كاميابي معشوقش رو داشته باشه / به نظر من اين درسته پروانه
خداوندا !
فكر مي كنم بهترين راه براي يك عاشق نا كام رفتن به سوي معشوق واقعي همون كاري كه شما انجام داديد/پروانه/و پاك و معصوم شدن.همون كاري كه من سعي كردم انجام بدم.اخه من هم به درد شما مبتلا هستم /سوز دل يعقوب ستم ديده ز من پرس/كاندوه دل سوختگان سوخته داند.
خسته م از روزاي ابري خيلي سنگينه نگاهت
يكي را دوست مي دارم ولي هرگزاونمي داندنگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من كه او رادوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نمي داند .
|
نوشته شده توسط mars در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت
از هجر رویت چین بر جبین است ...................... بین من و تو دیوار چین است
هرگز ندیدم آن روی ماهت ............................. جانم فدایت! این دل حزین است
هر اعتراضت شیرین چو قند است...................... هر انتقادت چون انگبین است
هر شعر طنزت دنیای درک است ........................ هر بیت نابت برگی زرین است
اندر زمین کس قدرت نداند ............................... از آسمانت صد آفرین است
در این جماعت! همسان نداری.......................... گوییم آقا ! بی جانشین است
خوشقلب و خوشرو هستی و خوشخو.................. حتی اگر دل بس خشمگین است
از ظلم یاران باری چو باران ............................ گویی که آنجا حمام فین است
هر راز دارم نی باز دارم ................................. دانم که این دوست یاری امین است
نشنیده ام من آن صوت زیبا ............................. اما سکوتت اوج طنین است
از ما که چیزی عاید نگردید ............................ گویا که ماریت در آستین است
پیش خداوند! محبوب دلبند............................... پشتم دو تا و سر بر زمین است
زیرا تو را مر در راهم اندر.............................آورد دلبر! از بس مهین است
تو پادشاهی از بس که ماهی .......................... جای تو کاخی چون کرملین است
با شعر نابت قصری نمودی............................. حیرانم از آن! از بس حصین است!
جایی به ما ده این بهر ما به...........................خرم هر آنکس کآنجا مکین است
دیوانه ی تو در خانه ی تو..............................راضی به قرصی نان جوین است
من در تحیر! در عالم جور............................. دارا به فکر مستضعفین است!
در زندگانی فهم معانی................................. وی با دل و جان ما را معین است
در پیش هر گام صد دام و دانه ست.................. سرتاسر راه میدان مین است
بیراهه و راه! هر چاله و چاه!........................ از هم شناسد چون تیزبین است!
محبوب دانا یار توانا................................... خیلی فروتن خیلی متین است!
آخر چگونه ممکن شدست این؟.....................اعجوبه چون من از جنس طین است
یارم تو باشی کارم تو باشی........................... بهر دل من این بهترین است
در یاد من نیست کان علتش چیست.................. اما دلم با قلبت قرین است
طنزت چه گویاست بس نغز و پویا است.............ارزان تو نفروش! گوهر ثمین است
یار ملوست نغز است و دلکش........................ بر دفتر شعر همچون نگین است
شیطان ملعون هر جا که باشد! ...................... یار گرامیش بوش لعین است
آری مدادت هرگون نویسد ........................... بیچاره مظنون گر این ظنین است
پنهان ز مایی چونی؟ کجایی؟ ........................گویی به رویت صد پوستین است
تحقیق وکوشش کردیم اما ........................... شخصیت تو بر ما جنین است!
امید دارم روزی بیاید ................................. بینم که شکم دیگر یقین است
اندر خیالم گویم که امروز............................شاید به پایت شلوار جین است
شاید رخ تو همرنگ برف است.................... شاید سیه چون اهل بنین است
کی میشود من جان را ببینم؟ ..................... شاید نحیف و شاید سمین است
اما همین قدر دانیم و کافیست....................... عاقبت تو خلد برین است
از آنطرف ها گویند بر ما ............................ از بندگان پاک و گزین است
رب شد قریبت احمد حبیبت......................... پای تو بند آداب دین است
هم و تلاشت بر حفظ آیین ........................... گویی مدادت تیر و ژبین است
خصم برونی بس آشکار است...................... خصم درونی! مشکل همین است
آگاه سازی این خلق مظلوم ........................ آن پندهایت خوب و وزین است
با دوستان مهر با دشمنان خشم .................. دانم ازیشان دل پر ز کین است
شمشیر طنزت سرها بریده .........................نالایقان را اسب تو زین است
در حول این بحث! اطناب باید!..................... زیرا قوافی خین و کمین است
اما چرا ما ریزیم خون را؟ ........................اکنون که دنیا سرشار خین است
بحث سیاسی کافی است کافی.......................اتمام باید! بیت پسین است
نوشته شده توسط mars در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت
دیروز در کنار تو احساس عشق بود
دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود
دستان کوچکت که جنون مرا نوشت
این واژه های غرق به خون مرا نوشت
هرجا که رد پای شما هست می روم
فکری بکن به حال من از دست می روم
قلبم شکسته است و هی سرد می شوم
بگذار بشکند عوضش مرد می شوم
دستان خسته ام به شقایق نمی رسد
فریاد من به گوش خلایق نمی رسد
این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست
یا مثل چشم های شما با کلاس نیست
این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر
هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر
بین خودم و آینه دیوار می کشم
هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم
شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست
در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست
بانوی دشت های قشنگی که سوختی
عشق مرا به رهگذران می فروختی
چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین
این دست ها همیشه جوان نیست نازنین
شاید کسی که بین غزل های من گم است
در فصل های زندگی ام فصل پنجم است
یا نه درست مثل خودم لاابالی است
از مردمان غمزدهء این حوالی است
حالا ببین علیه خودم غرق می شوم
در منتها الیه خودم غرق می شوم
دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند
احساس می کنم غزلم ناتمام ماند

نوشته شده توسط mars در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت
در آن سالهای بسی پیش از این ................... یک از بندگان خدای زمین
هخامنش بد رهبر و پیر پارس........................به فرمان او بود شمشیر پارس
ولی سرزمینش نی آزاد بود...........................ازیرا مطیع شه ماد بود
یکی پور فرخ ز آلش بخاست..........................که آرم ز او داستانی به راست
جوانی که قرآن ز او یاد کرد.......................... دل نیکمردان بسی شاد کرد
چو کورش بشد نوجوان شیر بود..................به دستان او گرز و شمشیر بود
چو سنش فزون شد سپهدار گشت............شه مردی و شاه پیکار گشت
بگفت او شهی شیر بایسته. است..............ز من شیرتر در جهان شیر هست؟
سپاهم پر از پهلوان و دلیر.........................به چنگم بگیرم صغیر و کبیر
ببیند دو چشمم کنون ماد را...................... شهش ریشه کن کرده مر داد را
کنون کل ایران به چنگال اوست................چرا سرزمین های ما مال اوست؟
بباید سوی ماد حرکت کنیم....................... ز تختش به خواری به زیر افکنیم
* * * * * *
در آنگه شه ماد خوشکام بود.................. ورا نیز آژی دهک نام بود
بشد آتش شادیش زود سرد.................. رسیدش ز کورش پیام نبرد
بیفتاد لرزش بر آن جان شاه................... بسنجید آژی دهک راه و چاه
نبد مرد پیکار و لایق نبود........................ سزاوار تخت خلایق نبود
بشد سوی کورش سپارنده ره................بیاورد با خود سلاح و سپه
ولی کورش اما چو یک شیر بود............. سپاهش به امرش چه پیگیر بود
همه گوش داده به فرمان شه............. سوی کشتن آن سپاه سیه
چو کورش به آنها اجازت بداد................ نمودند حمله به مردان ماد
سپاهان به جنگ اندرون آمدند............. چه مرد بد و خوب گردن زدند
سرانجام افتاد دشمن ز پا....................بگردید کورش شه آریا
* * * * *
به ترس و به لرز آمدندی سران........... ز مصر و ز بابل ز لیدی شهان
بگفتند باید که یکسر شویم.................به کشور نگهبان و یاور شویم
به زودی بگیرد چنین تخت ما..............بسوزد به اقبال خود بخت ما
شده کورش آن یل شه آریا................بخواهد بگیرد کجا تا کجا؟
بشد کورش آماده ی یک نبرد.............سپاهش چه راه درازی سپرد
رسیدند تا لیدیه اندرون...................... بسازند تا دولتش سرنگون
نوشته شده توسط mars در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 14:4 موضوع | لینک ثابت
زندگـــــــــــــــــــــــــــــــی
زندگی فهمیدن بوی غم است
جستـــــــــو جوی راه پر پیچ وخــــــم است زندگی بالــــــــــــــا بردن دســــــــــت دعاســـــــــــــــــت
زنده مــــــــــاندن در مـــــیا ن گرگ هاست
زندگی خود افســــانه است
هرکه دل بنددبه
ان دیوانه
است
اسمان
بار امانت نتوانست کشید
قـــــــــــــــــــــرعه ی
کار به نام من دیوانه زدند
خنده ی تلخ
شب
ثبت است در جزیره ی عالم دوام ما
اسمان ناله ی زارم چو شنید از جاشد
کرد فریاد که فرهاد دگر پیدا شد
عشق مرد
همه گی مشکی بپوشید
تو من و ببخش که عشق من حیله ی تو رو روکرد
دوباره عاشقت می کنم
دوباره برات میمیرم
سنگ تراش سنگی از معدن درد بهر مزارم
بتراش
روی سنگ قبر من چهره ای ازرخسار زیبای نگارم بتراش
سنگ تراش بنویس روی سنگ قبر من که شدم فداش
نوشته شده توسط mars در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 16:22 موضوع | لینک ثابت
با پای برهنه از دریا می آمدم
تا انتهای غروب
وقتی که کفشهایم پر از دانه ی شن بود
وقتی که صدف ها را به ارمغان تو عاشقانه چیدم
دریا پر از مهتاب بود
وقتی که چشم منتظرم ستاره ها را بدرقه می کرد
سپیده ی اندوه سر زد
و تنها مرغان سپید عاشق مرا می خواندند
وقتی تو را میان خلوت ساحل
و دریای مسافر گم کردم
عظیم خلیلی
نوشته شده توسط nazanin در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 23:43 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها